بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیا.. بی پوشک...

به نام خدا... عزیز دلم... بردیای نمکدونم... این  روزا وقتی بغلت میکنم... یه فرقی کردی... اونم اینکه پوشک نداری! بعد از گذشت حدود یک ماه... دوباره پروژمونو آغاز کردیم و تو این بار سنگ تموم گذاشتی و مثل همیشه نشونم دادی که نباید تو رو دست کم بگیرم... هنوز به جرات نمیتونم بگم پروژه پوشک گیری تموم تمومه....  ولی از اوضاع احوال حال حاضر هم خوشحالم... ممنونتم. شیطونیات هم که تمومی نداره... جدیدا تا میبینی منو یا بابایی میرین حموم یاWC   با سرعت تمام میای و برق و خاموش میکنی... هر چی بیشتر خواهش و التماس کنیم که لامپ و روشن کنی تو بیشتر ذوق میکنی که ما رو تو مخمصه گذاشتی... و اینگونه است که ما به خنده های تو پشت در د...
26 شهريور 1392

نیمه شهریور ...

به نام خدا... دو هفته ای هست که برات چیزی ننوشتم...عزیز دلم... نمیدونم فرصت نمیشه... یا  تنبلی میکنم... یا حس نوشتن  ندارم... یا اینکه  نمیذاری ازت عکس بگیرم ... دوربین و داغون کردی و منم پست  بدون عکس دوست ندارم.... حالا به هر دلیل!!! سعی میکنم اوضاع بهتر بشه و اینجا سوت و کور نمونه... دوست ندارم شیرین کاریا و حرفای جدیدت یادم بره... این ای بابااااا گفتن چپ و راستت...که جقدررر به جا استفاده میکنی... که میمیرم براش ...این بوسه های بی دلیل و محکم و  آبدارت... این  سفارش غذا دادنت... و بی صبرانه روبروی اجاق گاز نشستنت ... تعریف داستان تماشای جوجه تیغی و لاک پشت و بز و ... خلاصه گفتنی ها ...
17 شهريور 1392

نوشبا

به نام خدا... به نظر من و البته همه ی مادرا... یکی از مهمترین کارهای خدا ی مهربون نگهداری از فسقلی های شیطونه که یه جا بند نیستن... مثلا... یه روز بعد از ظهر توی خونمون... داری روی ماشین کوچیکت آکروبات بازی میکنی که  از زیر پات در میره و پیشونیت میخوره به میز تلوزیون...به تیز ترین جای میز... از خدای مهربون ممنونیم که انقدر هواتو داره که به چشمت آسیب ندید... واااااای تصورش هم برام ممکن نیست حالا اون وسطا من با لرزش دست و دستکش کفی بغلت کردم...  میگم سعید یه ذره آب بده... و تو بین گریه شدیدی که نفست به سختی بالا میاد(بمییییرم برات) میگی:  باباجون آب نه... نوشبا (نوشابه) بده... علاقه زیادی به عروس و تور و گل و رقص...
5 شهريور 1392
1